قدم زنان زیر عرشه


Water Fountains

 

مدتی است که دیگر هیچ خارق العاده نیستم.نمی جوشم. تنها در زمین بی انتهای آبی تنیس چشم دوخته ام به چمن های سبز اطراف, به فواره های آب که چمن ها را سیراب می کنند.خنکم.فواره های آب زیر نور آفتاب می درخشند.درخشش ذره های آب زیباست, تلآلو بلورین آن خارق العاده است آن وقت که من به انتظار شیطان توپ کوچک گرد جهان را قورت می دهم. 

 

مدتی است که دیگر هیچ خارق العاده نیستم.سرازیر نمی شوم. تنها در بین دیوارهای سفید خانه چشم دوخته ام به بخاری به شعله های کوچک قرمز به شعله های کوچک آبی.گرمایِ ذره های آتش خارق العاده است آن وقت که درون فضا رخنه می کنند.می نشینند.

کرختم,

کاش شیطان به همراه زمستان زودتر بیاید.

 

 

 

 

 

 

 

 


Rusalka

 

 

به خواب می روی به خواب می ..

و آن وقت که بیدار شدم Sirène* دیگر رفته بود. تنین آوازش اما همچنان بین صخره ها رقصان بود و او کنارم خوابیده,بوی نیلوفرهای آبی را داشت. دریاچه آرام بود و من نیز آغاز بوسه هایم بود.کم کم بیدار خواهد شد .. 

 

 او با نیلوفرهای آبی آمد

من فقط نگاهش می کردم

تا آنوقت که سلطان دریاچه ی نیلوفرها او را بلعید

و سالها ماند آن زیرها

من سرگردان آب ها شدم , به زیر

ماهی سیاه کوچک هم در پی دریا بود

گفتم باشد تو هم می مانی به آن کمد چوبی اسرار آمیز مالیخولیای کودکی که هیچ وقت واقعی نشد

 برویم , بزنیم به دریا

 وه که چه عظیم بود

او افتاد به نهنگ ها و من به ملوان ها

گفتم ماهی سیاه کوچک , داستان ها می گویند از نهنگ ات خواهی گریخت

از من اما آیا چیزی شنیده ای ؟

 چه خواهم شد ؟

 اینجا دریاست و ملوانها ساعاتی ترسناک !

 

گفت :

دلتنگ دریاچه ها خواهی شد

نهنگ قورت ات می دهد

در مرداب های لرن* رها می شوی

از سرهای هیرن* بالا می روی و از هر هفت تایش سرزمینی را می جویی که از آن نیلوفر های آبیست

او آنجاست

از ششمین سر هیرن در شمالی ترین نقطه ی مرداب سرزمین او پیداست

هرکول از راه خواهد رسید

با یک ضربه هفت سر او را جدا خواهد کرد

و تو در حالی که چشمانت همچنان به سوی نیلوفرهاست به انتهای مرداب  فرو خواهی رفت

- خواهم مرد ماهی سیاه کوچک پس خواهم مرد ..

  امان بگیر !

آن وقت که نیمی از بدنت پر است از آب مرداب ها

هرکول تو را باز می یابد  

به گمان آنکه تو Deianira* ی او هستی

آب ی روان, جاری و سیاه از دهانت سرازیر می شود

و آنقدر بی وقفه و با فشار که خدایان بر هرکول خشم نازل کرده از خشکسالی ناگهانی خبر می دهند

هرکول آگاه شده, تو را به  Sirène خوش آواز می سپارد

تو رنگ پریده, لرزان, خیس فقط از دریاچه ی نیلوفر های آبی می گویی

و  Sirène فقط آواز می خواند

آنقدر که به خواب می روی

به خواب می روی

به خواب می ..

 

 

 

-

   

Sirène جانور افسانه ای بسیار خوش آواز با سر و بالاتنه ی زن و باقی اندام ها مانند پرنده یا ماهی .

Lerne لرن, مردابی در آرگولید که هیدر مار افسانه ای هفت سر در آن می زیست .

Hydre هیدر, مار افسانه ای هفت سرم که در سردابهای لرن می زیست.هر یک از سرهایش پس از جدا شدن دوباره می رویید. هرکول هر هفت سر را به یک ضربت جدا کرد و او را کشت .

Deianira همسر سوم هرکول

 

 -

 پگاه- .

 


Rusalka

Worm With W

 

 

هفده بازگشت .

روایت های ناموازی  و شاید غیر همگون , گونه ی زیستی گلبهی را به واسطه ی بی نهایت ها , پراکنده کرده است و آن گونه های زیستی دیگرگونه در قوری مهمانی , کرم گونانه و نمناک و سرخوش , پی چه ؟ ١٧همین و هفده و قائلیت در شروع فصل سرد در روایات بهار .

جای گیری ارکان افقی را چه به عمودی .

خوابیده

,

قوری هفتهم می شکند .

باشد که  فردا آید و مهمانی چای عصرانه "عمودی" سرازیر  شود .

 

 کرم ها معلقند

غرق خواهند شد

 


Rusalka

Clear Mind

 


 

- الان دیر نیست ؟ 

- نه

جای امنی برای گوزن ها , بین لباس هایی که ساعاتی پس از نیمه شب 64 بار در ماشین لباس شویی می چرخند

همراه با گوزن ها برای دیدن کسی می روم و ردیف چهار گانه ی مایع های تمیز کننده اش را از نظر می گذارنم

من و گوزن ها و او تلویزیون می بینیم

کمی از عصر گذشته درست ترین زمان ممکن برای دیدن تلویزیون است

- طبیعی و  عادی. نشستیم و داریم تام و جری  نگاه می کنیم.  این درسته ؟

- نمی دونم

من و گوزن ها و او از در خارج می شویم

مایع های تمیز کننده ی او و تلویزیون می مانند

- دارم میام خونه 

گوزن ها روی تخت افتاده اند 

من بدون خودم و گوزن ها و او  در خانه ی کوچکمان به دارکوب خواهم گفت :

دریاها را سپردم به او

 

 


 


Rusalka

The Story Of The Becoming Pimp

من ,فندکی را که او به من هدیه داده بود به یک شیشه ای ِ هراسان وا نهادم ,او هم پشت علفزار ناپیدا شد ,وا نهادگی و آتش فندک "م" , "ش" پشت علفزار , همه شیشه ای شدند . تا بدان جا که نور از آن ها توان عبور کردن را یافت. نور یعنی من , آن وقت که آن مردک شیشه ای بازگشت و من دیگر در آن محدوده ی تعریف شده ی وانهادگی نبودم که آن فندک را باز پس بگیرم .

و این همه ی داستان جاکش شدن اوست .

 

 


Rusalka

Rheology

 

 

صبحانه

 

این دریا محاط کدام جزیره است ؟

نسل ملوان ها منقرض شده .

آخر جنگلبان از طعم نمک و جلبک های دریایی بی زار است .

و حقیقت آن است که اینجا مقوله ی صبحانه محدوده ایست تعریف شده برای زمان و مکان .

و من آن لباس زمردی رنگ را نمی پوشم

دیگر نمی پوشم .

من اینجا همواره عریانم .

هر پگاه , خود را در دریا غرق می کنم

و با طلوع هر آفتاب به ساحل بازمی گردم

مرده , عریان , خیس , شور

و صبحانه را هم می زنم .

صبحانه طعم هیزم می دهد .

جنگلبان بینابین هم خوردگی صبحانه مرا می بوسد

من هم , هم می خورم

و هر بار که جنگلبان پوره ی سیب زمینی را در سس هم می زند

من خواهم گفت :

*آن ها دل و روده ی جانوران را بیرون می کشیدند

به نظرم آن ها حتی گاهی دل و روده ی آدمیزاد را بیرون می کشیدند

 آن ها از شکل آن برای پیشگویی آینده استفاده می کردند .

عزیزم !

 پیشگویی آینده .

 اشکال پیچیده ی روده ها مورد تحسینشان بود .

بنابراین "هزارتو" نمونه ی نوعی به عبارتی روده است .

یعنی هزارتو در درون توست .

و همین , ارتباط دوجانبه با هزارتوی بیرون دارد .*

جنگلبان : یک استعاره ی دیگر !

- تو کافکایی ؟

جنگلبان : 

نه , عزیز عریان خیس من .

من معشوقه ی توام

من جنگلبانم

ارتباط هزارتو و دوجانبه ی کذایی تو را قائلم

و پوره ی سیب زمینی و سس   , در هزارتوی درونم جدایی ناپذیر است .

 

 

عصرانه

 

اندوه , در هیـأت میز عصرانه ای به ریخت انسانی در آمده .

نسل خرگوشک های سفید یک روز عصر بود که جان گرفت .

آخر جنگلبان هر بار من را در راستای جست و جو کردن خرگوشک های سفید است که باز می یابد .

و حقیقت آن است که اینجا مقوله ی عصرانه محدوده ایست تعریف شده برای زمان و مکان .

- من از فردا می ترسم ..

جنگلبان : من و تو زیر میز عصرانه پنهان می شویم .

فردا می آید و می رود و خرگوشک های سفید خواب آلود هم او را گمراه خواهند کرد و این طور است که ما فردای ترسان تو را از سر خواهیم گذراند .

- تو شکارچی ای ؟

جنگلبان :

نه , آفتاب کم رمق ترسان من .

من معشوقه ی توام

من جنگلبانم

نیامدن فردا و پیغام خرگوشک های سفید تو را قائلم

و اندوه را در پاهای ترسان آن ها ,

و تو را , به هنگام دویدن در هزارتوی درونم , حافظ .

 

 

شامگاه

 

- مجسمه یک اسم عام است ؟

جنگلبان : روزگاری سربازی بود که سر نداشت .

- و توی جنگل گم شد ؟

جنگلبان :

نه , عزیز بی وزن مه آلوده ی من .

او از ماهیت یک مجسمه ارتقاء یافت و شد سرباز بی سر هزارتو ها .

و این همه ی آنچه چراییست که ما درهزارتو ها به سان صبح و عصر و شامگاهان , زمان و مکان را قائل نمی شناسیم .

تو هر صبحانه می میری .

هر عصرانه خرگوش های سفید جان می گیرند ,

و هر شامگاه سرباز بی سر یک اسم خاص می شود .

 

- من خیسم ..

جنگلبان :

می دانم عزیزکم

می دانم ..

دوباره وقت , وقت صبحانه است .

 

 -

*  ( نظریه هزارتو : بین النهرین باستان , کافکا در کرانه )

پگاه

٢٠ آبان

٠۵:۴١ صبح زود

 

 


Rusalka

The World's Manifesto

 

محدوده ی شماره ی منفی یک ,

جهان :

تعریف زمان و مکان با دکریکو ست .

مگریت خداییست که به آن ایمان می آوریم .

گونه های پرنده مختص دارکوب ها و کلاغ هاست از هر کدام یک عدد .

تنها نظریه پرداز این جهان برتون است .

حرکت حرکت حرکت حرکت حرکت ,

رجینالدو تنها کسیست که تخمش را داراست و مبل تنها چیزیست که برای او تعریف شده است , اگر که فرمان اتوبوس در دسترس نباشد . *

دوستی تعریف می شود در موهای طولانی او و ساکسیفونش و رومیزی  چهارخانه ی قرمز و لبهایش که زیباست , تختش که نرم است و امنیت اینجا تعریف می شود .

او تنها کسیست که می داند نجات پیدا کردن در مابین مسیر در ورودی خانه تا دنیای درون اتاق دقیقآ چیست .

من را نگه می دارد در تمام این مابینابینی !

و من نجات پیدا می کنم .

در این جهان ,

این تنها تعریف نجات است .

داشتن جعبه ی اسرار در محدوده ی مقدسات است که همیشه محدوده ای از فندکی هدیه گرفته شده در داخل آن منطقی است و گاهی غم انگیز .

من سردم و البته بی تفاوت .

حس نمی کنید ؟

به تخمم !

البته به تخم های رجینالدو که حس نمی کنید .

تنها دارکوب را دوست می دارم , که نگه ام می دارد که نئشگی ام را نفهمند .

و تنها تاریخ افتخار آمیز این جهان در فلان کتاب نیست مثلآ !

در این جمله تمام می شوذ :

جهان در ابتدا تنها یک اقیانوس بود .

پراکندگی از قوانین است !

پس به تخمم که این نوشته پر از پراکندگی است و خالی از اتصال و ربط هایی که برای ذهنتان خوشایند است .

البته به تخمهای رجینالدو .

بورخس خالق خواهد بود هر کوفتی که بخواهد خلق خواهد کرد , و اگر احمق نباشید این هیچ منافاتی با محدوده ی مگریت ندارد .

 Rene Magritte Is The God & Luis Borges Is The Unique MotherFucker

ترس در محدوده ی احساس های شرم انگیز قرار نمی گیرد ولی با این حساب این را می سپارم به آلن پو عزیز .

و می رسیم به یکی دیگر از حرامزاده های مورد علاقه ام :

بالتوس !

لعنتی تو هر چه بگویی همان است در این جهان روابط انسانی و درونیات پنهانشان تنها در نقاشی های تو تعریف خواهد شد ,

و با این اوصاف من عریان خواهم بود و آن موجود شیطانی ترسناک پرده را کنار خواهد زد و من نور را تاب خواهم آورد آیا؟عریان؟

سارا     ..

بیا بریم زیر پتو و با نور چراغ قوه کتاب بخونیم ,

تا این جهان اولین چرخش حیاتش را کامل کند .

 

_

* برای فهمیدن مقوله ی رجینالدو و فرمان اتوبوس بروید فیلمش رو ببینین اسمش رو هم نمی گم .

    (خصوصی سازی از دیگر قوانین این جهان است) .


 

 

 

 

 


Rusalka

The Woodpecker

 

 

می خوام برم به وایزنبرگ اوهایو با یه عالمه کلاغ توی شکمم و یه بطری حاوی نامه از سمت اقیانوس , باید که دارکوب و ملاقات کنم و این که اصلا اون چکمه های شیطانی که تا زیر زانوش می رسه واقعآ توی روز سرمه ای آبی می شن یا نه ؟ , آخه توی شب سیاهن. بعد از این همه , می ریم توی شهر می چرخیم و توی هر رستورانی که توش عدد 6 داره شام می خوریم و دلیلش رو هم فقط خودمون می دونیم , آخر شب هم می ریم به یه هتل ارزون قیمت که راه پله هاش چوبیه و معلقه و اون وقته که همه ی کلاغ های توی شکمم سرازیر می شن بیرون و وایزنبرگ اوهایو معلق میشه روی هوا. توی این تعلیق ما فقط به توماس لعنتی یا همون تی.اس الیوت حرومزاده که از چوب خوشش می یاد لعنت می فرستیم و قبل از خواب زیر بالشمون رو فوت می کنیم , علف می کشیم و به اقیانوس نگاه می کنیم .


Rusalka

The Theory Of The Earth's Rotation

 

 

یک کمد آن ور تر ..

سرزمین دیگریست .

 

 

نمی دانم کیست که جزیره ها را جابه جا می کند ,

اما  دیگر صدای مهمانی شبانه ی ملوان ها را نمی شنوم .

به جایش , جایی دیگر در محفل عصرانه ی ساعت پنج , چند نفر ماسک های رنگینشان را بالا می دهند و سوپ را هرت می کشند .

اما آخر الان که عصر نیست !

الان صبح است و رومیزی قرمز همه را دور هم جمع خواهد کرد و وقت , وقت صبحانه است .

و من باید قبل از جابه جایی زمان ملکه را پیدا کنم .

آخر لبخندم را در بیشه هایی دور گم کرده ام و تنها ملکه است که نقشه ی  آن  را می داند .

و آن وقت است که به وقت صبح زود , به سان آفتابی کم رمق و به سرخی رومیزی میزگرد صبحانه , دوباره لبخند خواهم زد ,

و از جادوی رمبو خواهم گفت !

دشت جان خواهد گرفت ..

و آشپز کاروان دوباره کیک خواهد پخت .

اما کیست که بداند ؟

من لبخندم را نه در بیشه گم کرده ام و نه ملکه بیدار است !

راز بزرگ آن است که لبخندم را اقیانوس بلعیده و زیردریایی ها بی خواب شده اند ..

 

 

یک کابین آن ور تر ..

سرزمین دیگریست .

 

 

نمی دانم کیست که آواز می خواند .

اما دیگر ناخدای اقیانوس ها جعبه ی موسیقی کوچکش را قبل از خواب کوک نمی کند.

به جایش , جایی دیگر گلدان کوچکی از بتفشه های آفریقایی , وحشی و عمودی رشد می کند , از موسیقی انگشتان بلند و استخوانی او که از من چیزی یه یاد ندارد جز یک گلدان .

 

 

یک چرخش از گوی بلورین آن ور تر ..

سرزمین دیگریست .

 

 

جادوگری بد کاره

به سان صبحی زود ,

داستان های شناور در گوی بلورینش را به پرواز می دهد .

در آسمان رومیزی قرمزی دور و دور و دور تر می شود ,

و کسی دلش برای انگشتانی بلند و استخوانی تنگ است .

 

 

یک کمد آن ور تر ..

سرزمین دیگریست .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


Rusalka

I'm A Jungle Man

 

هندو : "ساکن جنگل" کسی است که جهان فعال را ترک کرده تا در اندیشه زندگی کند , کسی که برای این جهان "مرده" به حساب می آید .

 

_

فرهنگ نماد شناسی


Rusalka

The Story Of One Day Trip To North

 

و تو از موهایت تور ماهی گیری می بافی

و من قهوه ی جلبک های دریایی آماده می کنم .

در قایق ولگردمان

از هیبت دریا ,

سرگردانیم             ..


Rusalka

Unmoral Time

 

جن ها بین شاخه ها سوت می زنند

میان هیزم ها آواز می خوانند , ارواح حرامزاده

آوازشان غریب است

آن قدر که تنها زمان هایی در می یابمشان که غلظت خونم در غیر طبیعی ترین حالت ممکن است .

 

پرده های مخمل آویزانند

و سقف شیشه ایست

آن بیرون همه جنگل است

 

جن ها مست کرده اند و

آوازشان گرگ ها را فرا خواهد خواند

اما چه باک ؟

از بدن های عریان ترسانند , گرگ ها

و ما                     عریان

و تعداد نفس های تو روی گردنم

وحشی کرده است ,  حرامزاده ترین ارواح را

 

به راستی که چه رها و کم جمعیت است وسعت این جنگل ,

آن زمان که غلظت خونم در طبیعی ترین حالت ممکن است .

 

صدای سوتی می شنوم

در دور دست ها

کسی آواز می خواند         ..

 


Rusalka

 

 

او لاابالی ترین شهاب سنگ اقیانوس های شناور

من عجیب ترین لاابالی تپه های معلق

 

 


Rusalka

دانه های گلبهی

 

 

 

امروز آب آرام است

آرام  ,  آرام  ,  آرام     

هوا دمای مطبوعی دارد

دست های تو معلقند روی آب

 نور خورشید دلپذیر کم رمق را نگه داشته اند ,       شانه هایم           !

گردن تو اما پر از سایه است

آخر گردنت بلند است , عزیزم

 بلند  ,  بلند  ,  بلند

و زبان من تنها روی بنا گوش سفیدت است که آرام می گیرد

و دانه های گلبهی را می بلعد

 

 

دیشب آب آرام بود ,                  آدم ها !

کلاه ناخدا را با خود برد

آرام  ,  آرام  ,  آرام

و ما ماندیم بی علف

آخر تو همه را پنهان کرده بودی ,                    آنجا .

از شب ,

از نور ناقوس ناکجای آن سوی اقیانوس ها                   ..

 

 

اما من در قوطی قهوه ی هزار سال مانده ام

کمی برای خودمان نگه داشته ام

بگذار ناقوس ها بنوازند

ما علف ها را دود می  کنیم

ما سبزی علف ها و اصلآ همه ی گیاهان دنیا را گلهبی خواهیم کرد

 بگذار عجیب ترین ریشه ها رشد کنند                  ,    عزیزم

در آب ها ,  آب هایی که آرامند

آرام  ,  آرام  ,  آرام

امروز , دیشب , صبح های تا ابد 

که از روی گردن بلند تو بر می خیزند و

دانه های گلبهی را وحشی می کنند

 

 

_

 

پگاه       .

 

 

 


Rusalka

 

به واقعیت باز نمی گردم ,

می دانم که چند روزیست که یک روز خوش برای موز ماهی ها نمی رسد .

اما بیش از این ,

هیچ نمی دانم .

 

 


Rusalka

به سبک والتر بنیامین

 

ما در یک لابیرنت زندگی می کنیم

و من مرغ ترش تو را هم می زنم

و به والتر بنیامین حرامزاده فکر می کنم که می گوید :

کار کردن مستلزم تنها ماندن است یا لااقل مستلزم عدم وابستگی به هر گونه رابطه ی پایدار.

و سرخوش می شوم

و تو از راه می رسی - نمی دانم البته از کدام ورودی -

خسته , ولی زنده ,

سر زنده در حالیکه دستانت بوی کار کردن می دهد.

 بوی خط های مدل عریان امروز ,  ویولن زن اول قصه و سفیدی لباس زن  عروسی های نقاشی های شاگال.

 

و آشپزخانه ی شبانه مان

که منتظر توست که مرغ ترشمان را صرف کنیم ,

زیر دستان کار کرده مان زنده می شود.

من دیوانه ی مرغ ترش های تو هستم

 و البته گردنت ,

که همیشه بوی صابون و تمیزی می دهد .

 

وقتی از والتر بنیامین حرامزاده و نطق اش برای تو می گویم

تو هم سر خوش می شوی

آنقدر که از سرخوشی مان روی هم ,

رقصنده های دوست داشتنی کار تو و دلقک های نیمه غمگین کارهای من , آن طرف دیوار بیدار می شوند و شروع می کنند به رقصیدن

و طوطی تو بین دیوارهای لابیرنتمان سیال و رها پرواز می کند .

 

 

_

پگاه -  .

با تشکر از ,

Mr.Walter Benjamin

 

 

 

 

 

  


Rusalka

سیالیت

او پاپیون رنسانسی اش را در آینه مرتب می کند

و من فکر می کنم

که چه قدر دورم از این گونه جزئیات کوچک

از کلمه ی ایده آل

و هر یاوه ی دیگری که او در ذهنش مانند پاپیون رنسانسی اش با وسواس مرتب می کند

 گفتن خداحافظ چه قدر برایم راحت است

و چه قدر لذت بخش

 

پیراهن سخت مروارید دوز ناراحتم را از تنم به پایین سر می دهم

و عریان به زیر ملحفه ی لیز و سرد و پر از ستاره ام می خزم

در تاریکی سیگاری روشن می کنم

و برهنه و سیال

نیچه می خوانم


Rusalka

کیک میوه های جنگلی

او ,

همیشه اینجاست.

و من می خواهم کیک میوه های جنگلی ام را با او تقسیم کنم .

تا میوه های جنگلی هم برای من باشند

هم برای او .

 

دیروز بود که ,

 شومینه را با هم تقسیم کردیم .

آخر اینجا بیشتر موقع ها شب است .

و  من فهمیده ام ..

شب ,

داستانگویی کنار شومینه را چه قدر دوست می دارم .

 


Rusalka

 

این روزها بی تو در این جزیره

چه تنها و قوی ام

 

 

 


Rusalka

نوزدهم از شرق

 

 

تکه یِ اول :

 

سراشیبی 

من

موزیکی که احتمالآ در تاکسی شروع شده است و همچنان ادامه دارد

صدای قدم هایم که ابتدا نا آشناست

ورونیک که با بی محلی چند متر آن طرف تر  با شلخته گی قدم برمی دارد

 

 تکه ی دوم :

 

من

سکوت نصف و نیمه ی کوچه

نور دلپذیر تیرهای چراغ برق 

آهنگ های خالتور خانه ی بغلی که همیشه به راه است و من را سرخوش می کند

ثانیه هایی که حوصله ام در حال سر رفتن است

و ورونیک که گم و گور شده است و گاهی باد بوی عجیب موهایش را برایم می آورد که یعنی همین اطراف در حال پلکیدن است

 

 تکه ی سوم :

 

من

سراشیبی ای  که هموار شده است

پله های صورتی رنگ خانه

تداعی شدن صورت مهربان و بلند شدن از روی احترام سرایدار که ناراحتم می کند

صحنه های فیلمی که شب قبل دیده ام

صدای آشنای قدم هایم

و ورونیک که آرام شده است و در حالی که دستش را دور گردنم انداخته با شور می گوبد امشب برای خواندن , شبی از شبهای زمستان ایتالو کالوینو را درچنته داریم ..

 

آری ..

کوچه ی ما از ابتدا تا انتهایش سه تکه است ..

 به گمانم کوچه ی نوزدهم از شرق ..

 

 

 

 

 

 

 


Rusalka

 

به

 

هنگام اشتیاق صورتی رنگی که هر شب سر ساعت ١:٢٠ دقیقه ی بعد از نصفه شب کفش های پاشنه بلند قزمیتش را به رقص در می آورد ..

لکه های سبز هیچ برای گفتن ندارند ..

مسیح چوپان شده است و

رنگ صورتی دیگر طرفدار ندارد ..

 

پیچشش بیهوده است ..

اشتیاق سبز بعد از نصف شب هنوز دست نیافتنی است ..

 

 

 

 

 


Rusalka

سوپ قارچ , نخود و شیر و سنگ فرش هفت هزار متری

 

 

 

تازگی ها مربع های سیاه کف ریه ام آبی شده اند و من هیچ  رنگ آبی را کنار سفید دوست ندارم , روی سنگفرش شطرنجی سیاه و سفید هفت هزار متری , فقط گیلاس شراب قرمز شیرینی وجود دارد که گاندالف از سوراخ یکی از کوتوله های محترم و خوش نام هدیه گرفته است ..

 

چند روزی می شود که من با کف پوش یکی شده ام و می دانم سرایدار قصر ٣ شب در هفته را با ملکه می خوابد , درست روی همان سنگفرش هفت هزار متری و آن وقت روی سنگ فرش هفت هزار متری هیچ چیز وجود ندارد جز هم خوابگی سرایدار و ملکه ..

 

یک شب هم نقاش قصر را دیدم که پشت پنجره ی هزار و یکم ضلع غربی کفپوش دراز کشیده است و در رنگهایش غلط می زند ,  یکی یکی مربع های سیاه و سفید را پیش رفتم و درست در جایی با کفپوش یکی شدم که نقاش خوابیده بود , آن وقت روی سنگ فرش هفت هزارمتری هیچ چیز وجود نداشت جز من و نقاش و رنگهایش , از شهوت پنهانمان به رنگ ها اما  هیچ چیز نمی گویم ..

 

شب بعدش گاندالف باز آمد و من از کفپوش جدا شدم و روی تنها میز گرد کوچک و تنها دو صندلی ظاهر شده به دست او نشستم و همراهش پیپ دود کردم و پیرامون تعداد ستاره های زنگوله دار و دره های بنفش با او حرف زدم , آن وقت روی سنگفرش هفت هزار متری هیچ چیز وجود نداشت جز من و صندلی و دود پیپ , گاندالف و صندلی اش اما همه نامرئی ..

 

شبی دیگر مرتاضی آمد که از غم از دست دادن فیلش دیوانه شده بود این حکایت  به صورت نجوایی از یکی از پنجره ها به گوشم خورد آخر اینجا هر از چند گاهی از پنجره ها صدایی می آید و می رود , گاهی چند نت موسیقی , گاهی جیغ , گاهی صدای دریا و گاهی هم حتی صدای سیاه کردن کاغذ توسط اشر که احتمالآ دارد بنای پوچ دیگری را خلق می کند , یا سر تمساح هایش داد می زند که چرا یکی شان از چرخه در رفته است . به هر حال آن شب روی سنگفرش هفت هزارمتری هیچ چیز وجود نداشت جز مرتاض و دیوانگی غمگینش و روح مهربان فیلش که ای کاش مرتاض هم مثل من او را می دید ..

شبهای بعد  از او خبری نبود و من مانند مارماهی ای لغزنده روی سنگفرش پیش می رفتم , گاهی هم که حوصله ام سر می رفت , از کف پوش هم زیرتر می رفتم تا به اقیانوس برسم و سری به زیردریایی ورونیک حرامزاده بزنم , و او هر دفعه پشت در عقبی زیردریایی مشغول بوسیده شدن توسط ملوان محبوبش بود و من تنها برایش دست تکان می دادم و می دیدم که چگونه ماهی ها به آن دو می خندند , آن وقت هیچ چیز روی سنگفرش هفت هزار متری وجود نداشت جز خود سنگفرش هفت هزار متری و  انعکاس مربع های سیاه روی پنجره های خوش ترکیب سرتاسری ..

 

یک شب اما دخترکی را دیدم که ناگهان در کنجی پیدایش شده بود , سرتاپا بنفش سیری تن کرده بود و موهایش همه ژولیده , دستانش سیاه از دوده , شاید هم ذغال و انگشتانش پر از انگشتر های نقره گون بود , خیال ها و رویاهایش را زیر بغل گرفته  بود و می ترسید از جایش تکان بخورد ,  هر از چند گاهی با پاهای برهنه اش صدایی روی سنگفرش ایجاد می کرد و بعد دوباره خاموش می ماند . همه ی وجودش را خط های عمود و افق و دواری می دیدم که با پیچیدگی ای زیبا در هم قفل شده اند و هر کدام یکی از افکارش را برایم می گفتند , مثلا آنکه نگاه کردن به  آدمها را دوست می داشت  , بستنی طالبی را هم به خاطر رنگش و صادقانه تر آنکه همه ی بستنی ها را به خاطر رنگشان دوست می داشت , دلش می خواست بالای درختها زندگی کند و همچنین با اشیاء حرف بزند , آدمها را , بیشتر از همه آدمها را  طراحی کند و .. خیلی چیزهای دیگر .. , که دخترک امانم نداد و خود را نرم از یکی از پنجره ها به بیرون رها کرد و آن وقت هیچ چیز روی سنگفرش هفت هزار متری وجود نداشت جز یکی از انگشترهای دخترک و رویاهای زیر بغل زده اش که همه پخش روی زمین و هوا معلق بودند و نمی دانم چرا باد آن موقع وزیدنش گرفته بود ..

 

همچنان که زیر  یکی از پنجره های دنج , رو به باد و تاریکی و ستاره ها جا خوش کرده بودم و سوپ قارچ و نخود شیرم را هم می زدم ,گاندالف یکهو آمد , اتاقم را کول کرده بود و با خود آورده بود و همین که دید ملاقه از دستم رها شده و قیافه ام کج و معوج  بین مربع های سفید محو .. , گفت : می خواستم بین این همه مربع سیاه خوشحالت کنم دخترک ,گفتم : به تعداد مربعهای سیاه همان اندازه مربع سفید  وجود دارد و من خوشحال بودم , تو اما زمان را پشتت برای من کول کرده ای و آوردی , من اینجا بین این هفت هزار متر  از زمان خالی بودم و آرام ..

 

و این بار به جای آنکه از کفپوش پایین تر روم و به اقیانوس برسم بالاتر رفتم و به آسمان رسیدم و خدا را آن دور و برها گیر آوردم و خواستم سیگاری برایش آتش زنم که با بدخلقی گفت چند روزیست ترک کرده است و پشت ابرها خود را گم و گور کرد . و آن وقت روی سنگفرش هفت هزار متری هیچ چیز وجود نداشت جر دقیقآ هیچ جیز و دوباره دقیقآ هیچ چیز مگر دیگی پر از شیر و نخود و قارچ و  زمان سرگردانی که درون کوله ی گاندالف مبحوس مانده بود و هزاران پنجره ی بی مکان که هر از چند گاهی صداهایی از درونشان به گوش می رسد  ..

 


 

 


Rusalka

 

 

 

هوا هیچ وقت بوی سیگار نمی گیرد ..
آزادتر از این حرف هاست ..

آنتوان روکانتن آن لحظه که بند کفشش در خیابان باز شد و ناگهان دریافت قادر نیست خم شود و آن را ببندد بو گرفت ..

و آقای یوزف کا.  آن لحظه که کنجکاو شد در راهروهای سالن های محاکمه پرسه زند و نگاه های حظار را قضاوت ..

افلاطون هم روزی هزار بار بو می گیرد , به اندازه ی هر باری که دانشجویان هنر , مبانی فلسفه هنر را از روی بی حوصله گی ورق می زنند ..
 
سالینجر دیروز بو گرفت با آن کتاب جدیدش , بویش در بین کتابهای در کیسه تلنبار شده ی نمایشگاه به مشامم خورد ..
انگار هولدن را خاک کرده باشند ..

هوا اما حتی در زیر آب هم بو نمی گیرد ..
این حقیقتیست که چند روز پیش ورونیک حرامزاده در نامه اش برایم اعتراف کرد ..

من اما چه ؟! ..
این روز ها هر روز بیشتر بو  می گیرم و بیشتر به هوا و سیالی بودنش حسودی ام می شود ..
هوا به کهکشان ها می رسد به گمانم و می چرخد و می چرخد ..

من اما کاش حداقل بتوانم هر روز یا اگر خوش شانس تر باشم هر ساعت بوی متفاوت تری بگیرم وگرنه ما را به بی بو بودن امیدی نیست ..

 

پگاه /.

 

 


Rusalka

زیر دریایی شماره 6

خاطرات ,
اقیانوس ساحل شماره ۸۵  :

 

من ورونیک هستم ..
ورونیک حرامزاده ..
یعنی این طور صدایم می کنند ..

 

دیروز  صدفهایم را در ماهیتابه تفت می دادم و تام ویتس همچنان برای Alice  آواز می خواند ..
دیروز تمام روز فقط همین کار را می کردم .. 
فقط همین ..
 

 

امروز اما کلافه ام ..
شیشه های زیر دریایی کثیف است و خدمتکار پریروز از پنجره ی پشتی خود را حلق آویز کرد و ماهی های دریا دست چپ و انگشت شصت پای راستش را با خود بردند ..
 

غافلگیر کننده تر آنکه پس پریروز ملوان آمد و خواست خط های آبی کلاه ملوانی اش را برایش رنگ وارنگ کنم ..
اما دیروز آلیس از سرزمین عجایبش آمد و رنگ قرمزم را برد که رزهای سفید باغ ملکه را قرمز کند ..
آخر ملکه از رز سفید متنفر است ..
 
 

راستی ..
فردا میهمانی دارم ..
به صرف خوراک صدف و شراب قرمزی که کاپیتان سالها پیش زیر الوارها همراه خود جایش گذاشته ..
اما دیروز پست چی نیامد و دعوت نامه هایم همه در جیب خدمتکار ماند و ماهی ها همراه با دست چپ خدمتکار همه را بردند .. 

 

خاطرات ,
اقیانوس ساحل شماره ی ۸۶ : 

 

 امروز نشسته ام و صدف هایم را یرای بار ۶۲ در ماهیتابه تفت می دهم ..
 
پس فردا در ساحل شماره ی ۴ عروسیست ..
رئیس فاحشه خانه ی آن حوالی زشت ترین فاحشه اش را به زنی گرفته ..
 
پریروز آمد دیدنم ..
گفتم مبارک ..
گفت هیچ نگو  ..
میخواهمش , چون به سبب زشتی اش از همه دست نخورده تر است ..
گفتم صدف های لکه دار من هم هیچ کدام قابل خوراک نیستند ..
اما چه فایده ؟!
به خاطر سفیدی شان نیست که هنوز در سبد مانده اند همه جای دنیا صدف های لکه دار در سبد می مانند  ..
 

 

خاطرات ,
اقیانوس شماره ۹۱ مدار ۷ درجه ی جنوبی  :
 

 

اینجا تقویم ندارم اما سه روز از پس فردا گذشته ملوان می آید که کلاهش را پس بگیرد و کلاهش همه رنگی دارد جز قرمز ..
مگر نمی دانید ؟!
سه ساعت گذشته از دیروز آلیس اعدام شد ..
می گویند یکی از رزهای باغ ملکه سفید مانده و ..
 

 

امروز می خواهم در ایوان زیر دریایی کمی طرح بکشم ..
آخر امشب آب دمای مطبوعی دارد ..
برای ماهی ها اما نه , همه در سوراخ هایشان جفت گیری می کنند ..
 

 

خاطرات ,
ساحل شماره ۱۱۲ مدار منفی دو درجه ی شمالی :
 

 

صبح زود دیروز رادیو اعلام کرد , دانشمندان کشف کرده اند صدف های لکه دار حاوی روغنی شگفت انگیز هستند که زیبایی می آورد ..
 
دیروز عصرش رئیس فاحشه خانه آمد ..
گفتم بدرورد ..
گفت هیس ..
حالا او زیباترین است ..
با سرخوشی گفتم سبد من هم خالیست در ازایشان چند سکه در جیب دارم ..
حالا می توانم آن پیراهن سبز زمردی رنگ را برای خود بخرم ..
چه کسی می داند ؟! .. شاید ملوان روزی عاشقم بشود ..

 

 

خاطرات ,
اقیانوس شماره ی .. ردیاب ردیابی نمی کند :

 

امروز  فردا شده است ..
ملوان آمد و من غافل از آن که هنوز کلاهش از رنگ قرمز خالیست پشت پستو آن را به لبهایم فشردم و دادم دستش ..
 

چند ساعت نگذشته بود که کسی به در کوبید ..
گفتم الان می آیم آرامتر ..
چوب ترک بر می دارد ..
مگر نمی دانی از درخت های جنگل های تو در توی نم گرفته ی آن ور آخرین اقیانوس می آید؟! .. یادگار جنگلبان است و توت فرنگی هایش ..
عزیز است ..

همسایه بود ..
همیشه همه ی لباسهایش را با هم می پوشد و بوی روغن سوخته می دهد ..
سه بچه دارد و می گوید شوهرش را دریا با خود برده ..
گوجه می خواهد ..

در عوضش کتاب های شوهرش را برایم امانت می گذارد ..
به گمانش این طور برایم بهتر است و این طور مالیخولیایی نمی شوم ..
من که هیچ نمی فهمم ..
اما به هر حال او بهترین سوپ گوجه ی دنیا را می پزد ..
 

 

خاطرات ,
اقیانوس ساحل شماره ۷ مداره صفر درجه ی غربی :
 

 

تقویمم را موز ماهی ها جویده اند ..

پس فردای دیروز ملوان را دیدم ..
کلاهش همه قرمز بود ..
همسایه گفت به پیراهن زمردی رنگت خوب می آید ..
رئیس فاحشه خانه می خندید ..
حتی ملکه هم دیروز مرد ..
سرباز ها زیر خروارها رز سفید دفنش کردند ..
پست چی آمد و من برای بار ۶۳ صدفهایم را در ماهیتابه تفت می دادم و ملوان کاشی های آشپزخانه را برایم شطرنجی می کرد ..
 

در همان لحظه ,  رادیو که مدتی بود از بس آب دریا خورده بود و صدایش در نمی آمد جیغ زد ..
امروز .. پنج شنبه .. دومین روز از ماه ..
 

نشنیدم ادامه را ..
اما می دانید ؟
به راستی این زیر رنگ آبی از همیشه اش خوشرنگ تر است ..

 

 

ورونیک حرامزاده ,

زیردریایی شماره ی شش  / .

 

 


Rusalka
Rusalka