قدم زنان زیر عرشه


 

 

من عربده کشيدم :

من اون دريچه ها رو ديدم ..

اما اونها روی من خاک ريختند..

 

وقتی در حال نگاه کردن به اون پسرک کوچيک بودم که با شور وشوق برای هزارمين بار  قاشق و چنگالش رو کنار هم جفت می کرد ..

فرياد زدم ببينـــــــيد ..

شوق اين پسرک يه دريچه است ..

اما اون ها روی من خاک ريختند ..

 

حتی وقتی که در امتداد اون خيابون سنگفرش شده ..

هيجان رو تجربه می کردم ..

اونها روی من خاک ريختند ..

 

وقتی بين خيابون های نمناک تنهای تنها قدم می زدم ..

و اميدوار بودم يکی بياد و منو پيدا کنه ..

اونها روی اميد من هم حتی خاک ريختن ..

 

وقتی فرياد زدم سرباز سربی بی سرم را به من برگردونن ..

اونها روی من خاک ريختند ..

 

خواستم تا استادی که ديوانه اش بودم ..

و به تازگی منو به خونه اش دعوت کرده بود ..

ببينم ..

اما اونها روی من خاک ريختن .. 

 

با اين حساب خواستم بگم :

متاسفم که نتونستم بيام ..

خيلی متاسفم ..

اما اونها روی من خاک ريختن ..

 

در حالی که تا نيمه در خاک فرو رفته بودم ..

فرياد زدم ..

ممکنه فکر کنيد من يک خيال پردازم ..

اما من تنها نيستم ..

اميدوارم يک روز تو هم به ما بپيوندی و دنيا هم يکی از ما بشه ..

و ارزو کردم که يک بار ديگه بتونم اين آهنگ رو گوش بدم ..

اما اونها باز هم روی من خاک ريختن ..

 

اما مهم نيست ..

آخه اونها يه مشت حروم زاده ان ..

در هر حال من هنوز هم عقيده دارم که اون دريچه ها رو ديدم ..

و دريچه های زيادی هم هنوز نديده ام !

چونکه استادم با چند شاخه گل اومد کنارخروارهای خاک ..

و گفت من درست حدس زدم و اون از کفشدوزک خيلی خوشش مياد ..

و من فهميدم که اون به من ايمان داره .. (يعنی شايد !)

و اين باعث شد بفههمم که زنده ام .. !

آخه ميدونيد اون خيلی جديه ..

خيلی ..

خيلی ..

اما من فکر می کنم به همون اندازه هم مهربون و حساسه !

فقط ازم قول گرفت که ديگه جورابام و لنگه به لنگه نپوشم و برم مدرسه ..

گفت وقتی رفتم خونه شون با هم چايی می خوريم ..

و اون همه ی کتابهاش رو  بهم نشون می ده ..

 

من از زير خروار های خاک خودم رو کشيدم بيرون ..

چون به خورشيد ایمان دارم ..

و همچنين به دريچه هايی که وجود دارند ..

 

 

 

 

 

 


Rusalka

 

 

تعداد اون پله ها خيلی زياده.. نمی شه ازشون رفت بالا .. ۷۰ تا پله است ..

-  باشه ۷۰ تا هستن اما ۷۱ نيستن .. .

 

اگر اين جوريه خوب ۷۰ تا هستن اما ۴۵ تا نيستن ..

- درسته .  هيچی نيستن  جز ۷۰ تا .. .

- حله ؟

اره ..

اما تو ديوانه ای ..

- اهان ..

- اهان ..

-  اونشب هم  وختی در آخرين لحظه نگاهش کردم و صورتش رو برگردوند ..

و توی اون خيابون خيس و برفی ناپديد شد ..

دلم می خواس فريادبزنم ..

شايد به خاطر خوشحالی ..

شايد هم به خاطر معصوميت صورتش ..

حالا بازم می خوای بگی : اما تو ديوانه ای ؟!

 

اره هستی .. از اون پله ها هم نمی شه رفت بالا .. چونکه ۷۰ تا پله است ..

 

-  اره ۷۰ تاست اما ۷۲ تا نيست ..

-  پس می شه خوشحال بود .. که پله ها ۷۰ تاست چون می تونست ۱۴۰ تا باشه .. شايدم ۱۰۰۰ تا باشه ..

 

تو ديوانه ای ..

 

اره .. من ديوونه ام ..

چون معصوميت صورت اش زير اون نور .. در امتداد اون خيابون ..

هم غمگينم می کنه و هم خوشحالم می کنه ..

و در هر صورت اون پله ها ۷۰ تا هستن نه ۷۳ تا ..

سعی کن از پسشون بر بيای .. چون می تونستن ۱۰۰۰ تا باشن ..

بيشتر از اين نميتونم توضيح بدم ..

چون بعد از اين ۷۰ تا پله ..

بايد برم سراغ ۱۰۰۰ تاييش ..

و بعدش احتمالا بايد منتظر ۵۰۰۰ تاييش باشم ..

ديوانگيه قشنگيه نه ؟!

من اسمشو می زارم  زندگی !

 

 

 

 

 

 


Rusalka
Rusalka