قدم زنان زیر عرشه


معجزه

 

آدمها می آيند ..

آدمها می رونند ..

من را پرت می کنند ..

گاهی هل ميدهند ..

شايد چون اينجا پر از آدم است ..

و آنها هيچ کدام نمی دانند که من کفشدوزکم را گم کرده ام ..

ـ

اما اين گوشه خاليست  ..

و من به آدمکهای چوبی عجيب و غريب مغازه خيره نگاه می کنم ..

و فکر می کنم چرا اينجا خلوت است ..

و من يک باره خود را در اين گوشه ی خالی يافته ام ؟!

ـ

يکی انگار به من سلام می کند ..

من با خود می گويم ادمکهای چوبی که سلام نمی کنند ..

از طرفی اصلا کسی نيست که به من سلام کند ..

 

روی خودم را به طرف صدا بر می گردانم ..

و معجزه ای را ميبينم ...

و امروز فکر میکنم  که ..

حقيقت است ..

ان روز واقعآ يک معجزه رخ داد ..

 

 

 

 


Rusalka

 

من هر وقت پاتيناژهای دو نفره رو نگاه می کنم ..

فکر می کنم هر لحظه ممکنه اون دو نفر با اون لباس های رنگينشون با محدوده ی تماشاچی ها بر خورد کنن ..

 

من همیشه فکر می کنم  دختر بچه های کوچيک وقتی اشغالای جيبشون رو خالی می کنن ..

در واقع اون اشغالا  گلهای رزی هستن که خشک شدن ..

اخه هميشه من می شنوم که اون موضوع رو به پدر بزرگ هاشون توضيح می دن ..

 

من گاهی نمی فهمم چرا گاهی دلم برای همه تنگ می شه ..

 

اما ميدونی وقتی با اون خداحافظی کردم ..

دلم براش خيلی تنگ شد .. خيلی ..

 

 


Rusalka
Rusalka