قدم زنان زیر عرشه


پّراکنده گویی و در انتظار گودو ماندن ..

 

 

امشب برای کسی آرزو کردم که خواب هیچ چیز که به این دنیا تعلق دارد را نبیند ..

امشب می خواستم کسی کنارم باشد ..

امشب شاشیدم به خدا .. به همه ..

برای دست چپم گریه کردم که بدون رگ نمی تواند آدمها را طراحی کند ..

امشب آب دماغم را با موهایم پاک کردم ..

دلم برای مرد تگری زن .. الکلی .. بنگی نوشته هایم تنگ شده ..

 

 

 

امشب شوپن رویم خوابیده و بلند نمی شود , با موسیقی اش هر لحظه از باکره گی ام کم می کند ..

پس الان چرا نمی نوازد ؟

الان که مثل سگ از ترس می خواهم به خدا ایمان بیاورم ..

 

 

 

امشب هیچ کس نیست ..

حتی مادرم که با حرفهایش آرزوی پرواز کردن از پنجره ی اتاقم با آسفالت کف خیابان را اول به من می دهد , بعد , آن را می گیرد ..

می ترسم .. می ترسم .. غمگین شود.. اگر پرواز کنم ..

حتی پدرم , که آرزوهایم می گویند شبیه اوست .. او هم نیست .. که شاید بگوید .. اگر بخواهی دخترم .. روزی صاحب اسبت می شوی ..

دوستشان دارم ..

 

 

 

امشب سقف دنیا را دیدم ..

دارم سقف دنیا را می بینم ..

میدانی سقف دنیا را دیدن یعنی چه ؟

یعنی وودی آلن دیگر نه دغدغه ی سکس دارد نه مرگ ..

سقف دنیا را دیدین مانند همین است ..

ولی در واقع این دو هیچ ربطی به هم نداشتند ..

 

 

 

امشب سرباز  بی سر   من هم  حوصله اش از من سر رفته ..

می دانم ..

خودخواهم , بی تفاوتم ..

می دانم ..

هنوز هیچ چیز نمی دانم ..

می دانم .. که نمی دانم با رویاهایم چه کار می شود .. کرد ..

کاش مانند او سر نداشتم ..

سرباز  بی سرم را می گویم ..

کاش مانند او سر نداشتم ..

آن وقت می توانستم زیبا ترین کلاه ها را داشته باشم ..

با گلهای صورتی .. بنفش .. آبی .. و رنگ هایی که در زبان شما حرام زاده ها هیچ اسمی ندارند ..

 

 

 

امشب هیچ کدام از آدمهایی که دوستم دارند نیستند ..

نیستند ولی دست از سرم بر نمی دارند .. نمی گذارند بروم ..

 

 

 

حالم خوب نیست .. حالم خوب نیست .. حالم خیلی بد است ..

از صبح می ترسم ..

از فردا ..

کدامشان می فهمند امشب چه شبی داشتم ؟ ..

می خواهند از خواب بیدار شوم ..

و زندگی کنم ..

صبحانه بخورم ..

سلام کنم ..

دروغ نگویم ..

اما من دلم می خواهد مانند شخصیت فیلم پرسونا که برگمن چند روز پیش توی کاسه ام انداخت ..

نه صحبت کنم .. نه حرکت ..

به قول زن پرستارش این طوری هیچ کس هیچ انتظاری از من نخواهد داشت ..

 

 

 

می خواهم بمیرم ..

نه .. دورغ گفتم ..

نمی خواهم بمیرم .. می خواهم زندگی نکنم .. این زندگی را نمی خواهم حداقل برای یک امشب و یک فردا ..

اینکه نمی خواهم بمیرم ..

فقط به خاطر در سر داشتن آرزوی دیدن  دریاها .. جنگل ها .. و کوه هاست ..

به خاطر آن که .. شاید گل سینه ی ساکسیفون نقره ام را پیدا کنم ..

ردای بنفش عجیب شعبده بازها را بپوشم ..

شاید هم به خاطر لذت نقاشی کردن باشد ..

اما امشب هیچ کدامشان را نمی خواهم ..

دروغ نمی گویم نمی خواهم ..

فقط می خواهم اول به خدا ایمان بیاورم ..

بعد از او بخواهم مرا از این جا ببرد ..

بعد که برد یک نخ سیگار با او بکشم و بخواهم ..

فقط یک بار ..

تام ویتس حرام زاده را روی یکی از ابرهای دنجش احظار کند که به من روش کبریت زدن مسخره ی  لعنتی اش را یاد بدهد ..

هر چند که می دانم او حرام زاده تر از این حرف هاست که بیاید ..

 

 

 

دلم گرفته ..

حتی باران هم نمی بارد ..

تیر چراغ برق پشت پنجره ی اتاقم که مدت هاست در سر بالایی تند خیابان گیر کرده مانند هر شب نگاهم نمی کند ..

خوش به حالش ..

دلش هیچ چیز نمی خواهد ..

هیچ وقت هوس درختهای بلند سبز را نمی کند ..

دلش برای چیدن توت فرنگی ها تنگ نمی شود ..

ترافیک خیابان کلافه اش نمی کند ..

نباید از کسی اجازه ای بگیرد ..

دلش برای هیچ تیر چراغ برق دیگری هم تنگ نمی شود ..

خوش به حالش ..

موسیقی دیوانه اش نمی کند ..

نمی داند طراحی یعنی چه ..

ون گوگ را نمی شناسد ..

 

 

 

چند دقیقه است دیگر گریه نمی کنم ..

اما خیلی می ترسم ..

قسم می خورم به همه ی فانوس های دریایی .. که می ترسم ..

اینجا .. گوشه ی اتاقم .. نور کم آباژور کنار تختم شاید از همه ی شما باوفاتر است ..

الان خیلی احساس تنهایی می کنم ..

به شما ربطی ندارد که این جمله کلیشه ایست یا نیست ..

دلم می خواهد بگویم ..

دوست دارم که بگویم ..

می گویم ..

هیچ کدامتان را دوست ندارم ..

مداد رنگی هایم را از همه چیز در این دنیا بیشتر .. نه .. دوست ندارم ..

دلم آتش می خواهد ..

آتش شومینه ..

لامذهب .. آدم را با خودش می برد .. رنگش .. گرمایش .. حرکتش .. صدایش ..

اما که چی ؟  که چی ؟ ..

الان سردم است ..

باز گریه ام گرفته ..

هیچ جنگلی مال من نیست ..

موهایم هیچ بویی ندارد ..

دلم می خواست امشب کسی پیشم بود ..

حرف می زد .. حرف می زد .. حرف نمی زد .. نگاهم می کرد ..

نه .. هیچ کدام ..

فقط می بود .. فقط بودن کسی را می خواهم ..

از حرف زدن متنفرم ..

 

 

 

حتی حاظرم مادرم بلند شود و بیاید بپرسد دارم چه می نویسم ..

هر چند که نمی توانم به او بگویم ..

به هیچ کس نمی شود گفت ..

همان طور که ویسنی یک عوضی هیچ وقت نمی تواند بگوید ..

اما حداقل می تواند بگوید آآآآآآآآآآآآآآآ ..

من اگر بگویم آآآآآآآآآآآآآآآآآ ..

فردا می برندم دیوانه خانه ..

دلم می خواهد از ویسنی یک , کتاب بخوانم ..

آخر حرام زاده ی مورد علاقه ام است .. از همه ی شما بهتر است .. شرط می بندم ..

هر چند که می دانم .. این مادوکس است که همیشه می برد ..

 

 

 

اینها هیچ کدام به هم ربطی ندارند ..

حرفهایم را می گویم ..

معنی خاصی هم ندارند ..

همان طور که رفیق هولدن هیچ منظور خاصی از نگه داشتن شاه هایش در عقب بازی نداشت ..

 

 

 

کاش پسر ناخدا الان بیدار بود ..

دلم برایش تنگ شده ..

هیچ وقت نمی گذارد بترسم ..

اگر هم کاری از دستش بر نیاید ..

به توافق یکی از درها را باز می کنیم تا ببینیم به کجا باز می شود ..

اشکال ندارد ..

من آرزو می کنم امشب خواب هیچ چیز را که به این دنیا تعلق دارد را نبیند ..

 

 

راستی ..

سیمور و موز ماهی هایش را یادتان هست ؟ ..

در حالی که بدن سفید مریضش را در حوله پیچیده بود و در ساحل زیر آفتاب دراز کشیده بود ..

برای دخترک کوچولو توضیح میداد که مطمئن باشد وقتی در سالن هتل برای مردم پیانو می زند جز او دوست ندارد کس دیگری کنارش بنشیند ..

بعد از حرف زدن با دخترک ..

یک گلوله در مغز خود خالی کرد ..

دلم برایش تنگ شده ..

برای سیمور دیوانه ..

 

 

 

خوابم گرفته ..

در انتظار گودو ماندن بهترین کاریست که ازم بر می آید ..

این جمله را از کجایم در آوردم ؟

نمی دانم ..

اما مزخرف ترین جمله ای بود که  تا به حال به ذهنم رسیده ..

 

 

 

دیگر دلم نمی خواهد حرف بزنم ..

شب بخیر ..

 

 

ـــ

پگاه .

پنچشنبه .

۳:۱۶  دقیقه ی بعد از نصف شب .

 

 

 

 


Rusalka
Rusalka