The Story Of The Becoming Pimp
من ,فندکی را که او به من هدیه داده بود به یک شیشه ای ِ هراسان وا نهادم ,او هم پشت علفزار ناپیدا شد ,وا نهادگی و آتش فندک "م" , "ش" پشت علفزار , همه شیشه ای شدند . تا بدان جا که نور از آن ها توان عبور کردن را یافت. نور یعنی من , آن وقت که آن مردک شیشه ای بازگشت و من دیگر در آن محدوده ی تعریف شده ی وانهادگی نبودم که آن فندک را باز پس بگیرم .
و این همه ی داستان جاکش شدن اوست .
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٠ ب.ظ توسط Rusalka
