قدم زنان زیر عرشه


حقيقت های زرد رنگ !!!!!

 

صدای نواختن پيانو از خانه ی همسايه در ذهنم ارام می گيرد ..

و صدای برخورد بيل کارگر درون زمين با ان در می اميزد ..

اندکی بعد صدای ثانيه شماره ساعت کهنه نمايم به انها می پيوندد ..

دلم برای پيانوی نه چندان بزرگی تنگ می شود ...

دست ها به طور نا منظم بر روی کليد ها می لغزند ..

و صدای بيل کارگر درون افتاب فرار زرد رنگ محو می شود ..

نظم حرکت ثانيه شمار ساعت ..

نوای مستلسل پيانو را به ريشخند می گيرد ...

 

ــ

با حرکتی عصبی ساعت کهنه نما روی زمين پخش می شود ..

و تنها صدای نواختن پيانو از خانه ی همسايه در گوشهايم می چرخد ..

اين بار صدای زنگ دار جوش دادن تير های فلزی خانه ی نيمه تمام روبه رو چرخش را در گوشهايم کند می کند ..

تير های فلزی يکی پس از ديگری به يکديگر جوش می خورند ..

دست ها با بی نظمی شديد تری بر روی کليد ها می لغزند ..

و من و تو برای صدمين بار در هم گره می خوريم و رها می شويم ...

 

ـــ

صدای بيل همچنان در افتاب زرد رنگ محو مانده است و ساعت کهنه نمايم بر روی زمين پخش ..

لغزش ها نا منظم تر در گوشم می چرخند ..

و من و تو برای صدويکمين بار در هم گره می خوريم و با سرما رها می شويم ..

دلم برای پيانوی نه چندان بزرگی تنگ است ....

 


Rusalka
Rusalka