قدم زنان زیر عرشه


(يه نخ سيگار و يک عدد خورشيد)

 

 

سرش تا توی شيکمش خم شده ...

 ميبينم سيگاری توی دستش گرفته و توی دسته ديگه اش يه ذره بين ..

و سعی داره نور خورشيد رو متمرکز کنه و سيگارو اتيش بزنه ...

ماشينها با سرعت از کنارش می گذرن ...

می رم جلو تا کبريت بهش تعارف کنم ..

اما وسط راه وايمستم و کبريت و می ندازم تو جيبم ..

اخه پسر من با اين حرکتش خيلی کيف می کنم ...

می رم کنارش که ازش بپرسم چرا با وجود کبريتی که کنارش افتاده داره همچين سعيی رو می کنه .. اما باز هم پرسيدن چنين سوالی برام واقعا بی معنی ... من واقعا با اين کارش کيف می کنم ...

هر روز همين جا کنار بزرگراه می شينه ...

صورتش کشيده است و بی عضله ..

و چشماش خيلی دوره ...

خيلی ...

لباس سياه و خاکيش موهای بلند و در همه اش منو ياد جنگل تو در تويی می ندازه که توی روياهام از سکوت و سبزي و هيجانش مست می شم ...

کنارش روی جدول سياه و سفيد می شينم ...

ماشينها با سرعت از کنارم رد می شين و جای خودشون رو به ديگری ميدن ...

کسی منو نگاه نمی کنه...

چه ارامشی ..

صدای سرعت ماشين ها مانع صدای رسيدن وز وز ادمها می شه ... حرفهاشون اخه بوی گند می ده ...

اما اين پيرمرد ساکته ...

همراه با ذره بين و يه نخ سيگار و گرمای خورشيد ..

داره به همشون  ريشخند ميزنه ..

تنها يه سوال دارم ..

ايا اون هم بوی گندی حس می کنه ؟!؟


Rusalka
Rusalka