قدم زنان زیر عرشه


معجزه

 

آدمها می آيند ..

آدمها می رونند ..

من را پرت می کنند ..

گاهی هل ميدهند ..

شايد چون اينجا پر از آدم است ..

و آنها هيچ کدام نمی دانند که من کفشدوزکم را گم کرده ام ..

ـ

اما اين گوشه خاليست  ..

و من به آدمکهای چوبی عجيب و غريب مغازه خيره نگاه می کنم ..

و فکر می کنم چرا اينجا خلوت است ..

و من يک باره خود را در اين گوشه ی خالی يافته ام ؟!

ـ

يکی انگار به من سلام می کند ..

من با خود می گويم ادمکهای چوبی که سلام نمی کنند ..

از طرفی اصلا کسی نيست که به من سلام کند ..

 

روی خودم را به طرف صدا بر می گردانم ..

و معجزه ای را ميبينم ...

و امروز فکر میکنم  که ..

حقيقت است ..

ان روز واقعآ يک معجزه رخ داد ..

 

 

 

 


Rusalka
Rusalka