قدم زنان زیر عرشه


 

روی صندلی نشسته ام ..

اينجا يک آشپزخانه ی خراب شده است ..

 

به جای قهوه , فنجانی چای با رضايت در دستانم رها شده ..

اينجا يک ديوانه خانه ی خراب شده نيست ..

فقط آدمها با پيشبندهای آشپزی با هم ميرقصند ..

و فنجان ها را در دست ها رها می کنند ..

چه فخر فروشی زيبايی !

 

کسی از در وارد نمی شود ..

و اگر من می گويم کسی حرفم را نمی فهمد ..

بهتر است خودم به جهنم بروم نه ' آن کسی هايی'  که حرف آدم را نمی فهمند ..

من حتی عرضه ی پيدا کردن کلمات را هم ندارم ..

وگرنه اين حرامزاده ها همه برای شروع صحبت های هر چند بيهوده و با لبخنهای مليح مرا روی آن صندلی آن آشپزخانه ی خراب شده تنها نمی گذاشتند ..

 

تا ديروز ,

آنها می نشستند , من می ايستادم ..

وقتی ميرفتند من می آمدم ..

و خودم را نگاه می کردم که با لذت به اين بازی ادامه می دهم ..

 

امروز اما ,

فقط نشسته ام ..

روی صندلی يک آشپز خانه ی خراب شده ..

و به اين فکر می کنم که :

به جای همه ی آن حرامزاده هايی که تا به حال آنها بايد به جهنم می رفتند ..

من بايد بروم به جهنم !

 

در اين آشپزخانه ی خراب شده ..

زندگی چه بی مزه است .. .

 


Rusalka
Rusalka