قدم زنان زیر عرشه


راه پله

 

 

چراغ خانه را خاموش می کند ..

انگار باران می بارد ..

در خانه را می بندد ..

از نرده های پوسيده ی راه پله آويزان می شود ..

استفراغ می کند ..

به محتويات معده اش  که در نقطه ای کف طبقه ی هم کف ساختمان ريخته شده است نگاه می کند ..

می خندد ..

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

روی پله نشسته است ..

سيگاری روشن می کند ..

فقط چون دلش می خواهد صدای تق فندک در راه پله بپيچد ..

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به نرده های تبله کرده خيره می شود ..

دلش می خواهد دود سيگار را هم ماند محتويات معده اش بالا بياورد ..

شايد يک روز آفتابی نرده ها را دوباره رنگ بزند ..

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

کفش هايی زنانه از پله ها بالا می آيند ..

زن جورابی سياه به پا دارد ..

او شرط می بندد که زن پاهای پر مويی دارد ..

چون مردی که در طبقه ی هفتم زندگی می کند تنها با فاحشه هايی که پاهای پر مويی دارند می خوابد ..

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به زن سلام نمی کند , تنها می گويد ..

شايد يک روز آفتابی نرده ها را دوباره رنگ بزند ..

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

۱ ساعت می گذرد ..

 

ــــــ

 

پيراهنش را می کند و زير سرش می گذارد و دوباره .. ,

روی پاگرد دراز می کشد ..

بازوهايش را روی سنگ سرد پاگرد رها مي کند ..

فقط چون به سرش زده که بازوهایش را روی سنگ سرد پاگرد رها کند ..

به اين ديوانگی می خندد ..

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ساعت همچنان می گذرد ..

 

ـــــــــــــــــــــــــ

 

باران می بارد ..

او چهار زانو نشسته است ..

با خود می گويد کاش می توانست با آن زن که ديروز بدون چتر در صف نان ايستاده بود .. ,

بر روی پاگرد ميهمانی ای ترتيب دهد ..

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

حال او به ديوار تکيه داده است ..

به پيراهن مچاله شده اش که در مرکز پاگرد رها شده نگاه می کند ..

پاهای پرموی فاحشه های رنگارنگی که از پله ها بالا پايين می روند , گاهی پيراهن او را از مرکزيت پاگرد دور می کنند ..

و او هر بار زمانی که صدای بسته شدن در خانه ی طبقه ی هفتم می آيد , بلند می شود ,  و دوباره پيراهن را در مرکز پاگرد قرار مي دهد ..

به ديوار تکيه می دهد ..

و به پيراهن نگاه می کند ..

 

ـــــــــــــــــــــــــــ

 

دلش می خواهد به آن زن که ديروز بدون چتر در صف نان ايستاده بود تلفن کند ..

در حالت ماليخوليايی ..

تلفن واهی را برمی دارد ..

زن عريان کنار تلفن نشسته است ..

از اين بازی خوشش می آيد ..

به زن می گويد پيراهن شب سياهی بپوشد , چون رنگ سياه پيراهن او , به رنگ شراب داخل گيلاسهايشان خوب می آيد ..

و او را در پاگرد راه پله که نرده هايش تبله کرده ملاقات کند ..

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

 

ساعت می گذرد ..

ـــــــــــــ

 

او زانويش را بغل کرده ..

سعی می کند به باران گوش کند ..

فاحشه ها کلافه اش کرده اند ..

دلش می خواهد بر روی مردی که در طبقه ی هفتم زندگی می کند بالا بياورد ..

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

او دلقک شده است ..

فاحشه ها همه با لباس های عجیب , شاد و خندان می رقصند ..

و او آکاردئون می زند ..

و آنها از تنها پنجره ی پاگرد به بیرون پرواز می کنند ..

 

ــــــــــــ

گريه می کند ..

ــ

شايد برای فاحشه ها ..

شايد برای کابينت پنهان آشپزخانه اش ..

شايد هم برای اندام ظريف آن زن که بدون چتر در در صف نان لرزان به جای مانده ..

کاش می توانست او را در پارچه ای سفيد بپيچد و در کابينت پنهان آشپزخانه اش پنهان کند ..

آخر آن زن هر لحظه ممکن است بشکند ..

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

روی پاگرد می غلتد ..

سعی می کند بدون آنکه روی زمين را نگاه کند ..

پاکت سيگار را پيدا کند ..

به دست های سردرگم و گيجش که بر روی سنگ سرد پاگرد به دنبال چيزی می لغزند ,

حسادت می ورزد ..

سيگار را آتش می زند ..

دلش می خواهد به پيرزن همسايه بگويد ..

مردم سيگار می کشند ..

چون سيگار برای کشيدن است ..

حتمآ يک روز آفتابی نرده ها را دوباره رنگ می زند ..

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تاريک است ..

با خود می انديشد ..

ساختمان و راه پله و حتی نرده های تبله کرده در سکوت خوابیده اند ..

او اما روی پاگرد ..

دراز کشيده است ..

تنها صورتش , دستانش و چين های شلوارش , در نور مهتاب روشن اند ..

بقيه ی اندامش در سياهی فرو رفته است ..

باران می بارد ..

شايد در يک روز آفتابی نرده ها را دوباره رنگ بزند ..

آخر ..

راه پله ی اين پاگرد  گويی بی انتهاست ..

 

باران می بارد ...

 


Rusalka
Rusalka