قدم زنان زیر عرشه


 

 

 

روی کاغذ هايم بالا می آورم ..

خون بنفش ..

ذغال هايم را درون موهايم می پيچم ..

 

درخت ها از آسمان آويزن شده اند ..

زمين اما می بارد ..

 

می دانی ..

از پیپ او به جای دود , آسفالت خيس بيرون می آيد ..

 

در آن لژ چوبی وقتی گردنم بوسیده شد ..

بدکاره ی مقدس سوراخ های آن سازدهنی شدم ..

 

می دانی ..

خدا ابر ها را رها کرده ..

با گورکن های پير در زير زمين زندگی می کند ..

 

من اما از کره ی زمين بالا می روم ..

پله هايش را بالا می روم ..

راست می گفت ..

آنقدر عجولانه که فراموش می کنم ذغال ها را از موهايم جدا کنم ..

 

درخت ها از آسمان آويزان شده اند ..

باب روی پنجره ها راه می رود ..

سيگار به لبانم نمی رسد ..

دستانم ولی همچنان گرم است ..

 

پالتوی سياهم را دوست دارم ..

صدای کفش هايم را روی آسفالت خيابان دوست دارم ..

لبهای ناتوان در پيدا کردن کلماتم را هم حتی دوست دارم ..

صدای او را هم دوست دارم ..

 

می دانی ..

از پیپ او به جای دود ,  کفپوش شطرنجی شکل بيرون می آيد ..

من ديوانه ی سالن های خالی با کف پوش شطرنجی ام ..

با پنجره های بلندی که دقيقآ به هيچ جا باز نمی شوند ..

 

کاش می شد دستانم را  به کليد های پيانو بسپارم ..

آن پيانو ی نه چندان بزرگ خاک خورده ..

که هيچ وقت مال دستان من نمی شود ..

آدم ها آن را نمی فهمند ..

نمی فهمند ..

نه تنهايی اش را نمی فهمند ..

کاش حداقل خاک هایش را پاک می کردند ..

 

می دانی ..

اگر فرار می کنم ..

چون دستانم يخ زده ..

من آنقدر ها هم بد نيستم ..

 

درخت ها از آسمان آويزان شده اند ..

می بينی ؟!

درختها از آسمان آويزان شده اند ..

 

در خت ها از ..

 

 


Rusalka
Rusalka