قدم زنان زیر عرشه


راه پله ۲

آن مرد عزيز نوشته ی دو شنبه ۱۶ بهمن من ناگهان وارد آپارتمانش شد ..

من روی تخت دراز کشيده بودم و عقايد يک دلقک , بل , را می خواندم که نمی دانم اين مرد عزيز نوشته ی دو شنبه ۱۶ مرداد من یک دفعه از کجا پیدايش شد ..

 

 

از پله ها بالا آمد و با تحسين چشم از روی نرده های تازه رنگ شده گذراند ...

کليد را در قفل پيچاند ..

وارد خانه شد ..

گل ها را از توی کاغذ آبی رنگ , که در کنار رنگ گلها , ديوانه کننده بود درآورد و درون گلدان گذاشت ..

پيراهن آجری رنگش را پوشيد و منتظر آن زن که آن روز بدون چتر در صف نانوايی ايستاده بود نشست ..

 

 

آن زن خواهد آمد ..

با آن پيراهن شب سياهش ..

 

 

و مرد به او ميگويد ..

می دانی عزيزم ؟!

من ديگر دود سيگار را بالا نمی آورم ..

تازگی آن را می جوم ..

و معصومانه اعتراف می کند که تمام مدت آن مرد طبقه ی هفتم بود که استفراغ های طبقه ی همکف را تميز می کرد ..

و با خوشحالی می گويد فاحشه ها همه پرنده ای شدند و از تنها پنجره ی پاگرد به بيرون پرواز کردند ..

و می گويد زندگی واقعآ چيز بدی نيست ..

و رنگ پيراهن او به شراب داخل گيلاسهايشان خوب می آيد ..

 

 

بلند می شود ..

گاهی به خاطر رنگ خوشرنگ آجری پيراهنش گمش می کنم ..

دارد گلهای گلدان را مرتب می کند ..

می توانم لبخند را روی لب هايش ببينم ..

آخر او عاشق گلهای تازه است ..

 

من هم همين طور ..

از روی تخت بلند می شوم ..

کتابم را می بندم و ..

موسيقی فيلم, آبی , کيشلوفسکی را گوش ميکنم ..

اين آهنگ آخر يک روز مرا می کشد ..

 

زن می آيد ..

در بسته می شود ..

 

 

 

 

 


Rusalka
Rusalka