قدم زنان زیر عرشه


 

 

 

هوا هیچ وقت بوی سیگار نمی گیرد ..
آزادتر از این حرف هاست ..

آنتوان روکانتن آن لحظه که بند کفشش در خیابان باز شد و ناگهان دریافت قادر نیست خم شود و آن را ببندد بو گرفت ..

و آقای یوزف کا.  آن لحظه که کنجکاو شد در راهروهای سالن های محاکمه پرسه زند و نگاه های حظار را قضاوت ..

افلاطون هم روزی هزار بار بو می گیرد , به اندازه ی هر باری که دانشجویان هنر , مبانی فلسفه هنر را از روی بی حوصله گی ورق می زنند ..
 
سالینجر دیروز بو گرفت با آن کتاب جدیدش , بویش در بین کتابهای در کیسه تلنبار شده ی نمایشگاه به مشامم خورد ..
انگار هولدن را خاک کرده باشند ..

هوا اما حتی در زیر آب هم بو نمی گیرد ..
این حقیقتیست که چند روز پیش ورونیک حرامزاده در نامه اش برایم اعتراف کرد ..

من اما چه ؟! ..
این روز ها هر روز بیشتر بو  می گیرم و بیشتر به هوا و سیالی بودنش حسودی ام می شود ..
هوا به کهکشان ها می رسد به گمانم و می چرخد و می چرخد ..

من اما کاش حداقل بتوانم هر روز یا اگر خوش شانس تر باشم هر ساعت بوی متفاوت تری بگیرم وگرنه ما را به بی بو بودن امیدی نیست ..

 

پگاه /.

 

 


Rusalka
Rusalka