قدم زنان زیر عرشه


سوپ قارچ , نخود و شیر و سنگ فرش هفت هزار متری

 

 

 

تازگی ها مربع های سیاه کف ریه ام آبی شده اند و من هیچ  رنگ آبی را کنار سفید دوست ندارم , روی سنگفرش شطرنجی سیاه و سفید هفت هزار متری , فقط گیلاس شراب قرمز شیرینی وجود دارد که گاندالف از سوراخ یکی از کوتوله های محترم و خوش نام هدیه گرفته است ..

 

چند روزی می شود که من با کف پوش یکی شده ام و می دانم سرایدار قصر ٣ شب در هفته را با ملکه می خوابد , درست روی همان سنگفرش هفت هزار متری و آن وقت روی سنگ فرش هفت هزار متری هیچ چیز وجود ندارد جز هم خوابگی سرایدار و ملکه ..

 

یک شب هم نقاش قصر را دیدم که پشت پنجره ی هزار و یکم ضلع غربی کفپوش دراز کشیده است و در رنگهایش غلط می زند ,  یکی یکی مربع های سیاه و سفید را پیش رفتم و درست در جایی با کفپوش یکی شدم که نقاش خوابیده بود , آن وقت روی سنگ فرش هفت هزارمتری هیچ چیز وجود نداشت جز من و نقاش و رنگهایش , از شهوت پنهانمان به رنگ ها اما  هیچ چیز نمی گویم ..

 

شب بعدش گاندالف باز آمد و من از کفپوش جدا شدم و روی تنها میز گرد کوچک و تنها دو صندلی ظاهر شده به دست او نشستم و همراهش پیپ دود کردم و پیرامون تعداد ستاره های زنگوله دار و دره های بنفش با او حرف زدم , آن وقت روی سنگفرش هفت هزار متری هیچ چیز وجود نداشت جز من و صندلی و دود پیپ , گاندالف و صندلی اش اما همه نامرئی ..

 

شبی دیگر مرتاضی آمد که از غم از دست دادن فیلش دیوانه شده بود این حکایت  به صورت نجوایی از یکی از پنجره ها به گوشم خورد آخر اینجا هر از چند گاهی از پنجره ها صدایی می آید و می رود , گاهی چند نت موسیقی , گاهی جیغ , گاهی صدای دریا و گاهی هم حتی صدای سیاه کردن کاغذ توسط اشر که احتمالآ دارد بنای پوچ دیگری را خلق می کند , یا سر تمساح هایش داد می زند که چرا یکی شان از چرخه در رفته است . به هر حال آن شب روی سنگفرش هفت هزارمتری هیچ چیز وجود نداشت جز مرتاض و دیوانگی غمگینش و روح مهربان فیلش که ای کاش مرتاض هم مثل من او را می دید ..

شبهای بعد  از او خبری نبود و من مانند مارماهی ای لغزنده روی سنگفرش پیش می رفتم , گاهی هم که حوصله ام سر می رفت , از کف پوش هم زیرتر می رفتم تا به اقیانوس برسم و سری به زیردریایی ورونیک حرامزاده بزنم , و او هر دفعه پشت در عقبی زیردریایی مشغول بوسیده شدن توسط ملوان محبوبش بود و من تنها برایش دست تکان می دادم و می دیدم که چگونه ماهی ها به آن دو می خندند , آن وقت هیچ چیز روی سنگفرش هفت هزار متری وجود نداشت جز خود سنگفرش هفت هزار متری و  انعکاس مربع های سیاه روی پنجره های خوش ترکیب سرتاسری ..

 

یک شب اما دخترکی را دیدم که ناگهان در کنجی پیدایش شده بود , سرتاپا بنفش سیری تن کرده بود و موهایش همه ژولیده , دستانش سیاه از دوده , شاید هم ذغال و انگشتانش پر از انگشتر های نقره گون بود , خیال ها و رویاهایش را زیر بغل گرفته  بود و می ترسید از جایش تکان بخورد ,  هر از چند گاهی با پاهای برهنه اش صدایی روی سنگفرش ایجاد می کرد و بعد دوباره خاموش می ماند . همه ی وجودش را خط های عمود و افق و دواری می دیدم که با پیچیدگی ای زیبا در هم قفل شده اند و هر کدام یکی از افکارش را برایم می گفتند , مثلا آنکه نگاه کردن به  آدمها را دوست می داشت  , بستنی طالبی را هم به خاطر رنگش و صادقانه تر آنکه همه ی بستنی ها را به خاطر رنگشان دوست می داشت , دلش می خواست بالای درختها زندگی کند و همچنین با اشیاء حرف بزند , آدمها را , بیشتر از همه آدمها را  طراحی کند و .. خیلی چیزهای دیگر .. , که دخترک امانم نداد و خود را نرم از یکی از پنجره ها به بیرون رها کرد و آن وقت هیچ چیز روی سنگفرش هفت هزار متری وجود نداشت جز یکی از انگشترهای دخترک و رویاهای زیر بغل زده اش که همه پخش روی زمین و هوا معلق بودند و نمی دانم چرا باد آن موقع وزیدنش گرفته بود ..

 

همچنان که زیر  یکی از پنجره های دنج , رو به باد و تاریکی و ستاره ها جا خوش کرده بودم و سوپ قارچ و نخود شیرم را هم می زدم ,گاندالف یکهو آمد , اتاقم را کول کرده بود و با خود آورده بود و همین که دید ملاقه از دستم رها شده و قیافه ام کج و معوج  بین مربع های سفید محو .. , گفت : می خواستم بین این همه مربع سیاه خوشحالت کنم دخترک ,گفتم : به تعداد مربعهای سیاه همان اندازه مربع سفید  وجود دارد و من خوشحال بودم , تو اما زمان را پشتت برای من کول کرده ای و آوردی , من اینجا بین این هفت هزار متر  از زمان خالی بودم و آرام ..

 

و این بار به جای آنکه از کفپوش پایین تر روم و به اقیانوس برسم بالاتر رفتم و به آسمان رسیدم و خدا را آن دور و برها گیر آوردم و خواستم سیگاری برایش آتش زنم که با بدخلقی گفت چند روزیست ترک کرده است و پشت ابرها خود را گم و گور کرد . و آن وقت روی سنگفرش هفت هزار متری هیچ چیز وجود نداشت جر دقیقآ هیچ جیز و دوباره دقیقآ هیچ چیز مگر دیگی پر از شیر و نخود و قارچ و  زمان سرگردانی که درون کوله ی گاندالف مبحوس مانده بود و هزاران پنجره ی بی مکان که هر از چند گاهی صداهایی از درونشان به گوش می رسد  ..

 


 

 


Rusalka
Rusalka