قدم زنان زیر عرشه


The Theory Of The Earth's Rotation

 

 

یک کمد آن ور تر ..

سرزمین دیگریست .

 

 

نمی دانم کیست که جزیره ها را جابه جا می کند ,

اما  دیگر صدای مهمانی شبانه ی ملوان ها را نمی شنوم .

به جایش , جایی دیگر در محفل عصرانه ی ساعت پنج , چند نفر ماسک های رنگینشان را بالا می دهند و سوپ را هرت می کشند .

اما آخر الان که عصر نیست !

الان صبح است و رومیزی قرمز همه را دور هم جمع خواهد کرد و وقت , وقت صبحانه است .

و من باید قبل از جابه جایی زمان ملکه را پیدا کنم .

آخر لبخندم را در بیشه هایی دور گم کرده ام و تنها ملکه است که نقشه ی  آن  را می داند .

و آن وقت است که به وقت صبح زود , به سان آفتابی کم رمق و به سرخی رومیزی میزگرد صبحانه , دوباره لبخند خواهم زد ,

و از جادوی رمبو خواهم گفت !

دشت جان خواهد گرفت ..

و آشپز کاروان دوباره کیک خواهد پخت .

اما کیست که بداند ؟

من لبخندم را نه در بیشه گم کرده ام و نه ملکه بیدار است !

راز بزرگ آن است که لبخندم را اقیانوس بلعیده و زیردریایی ها بی خواب شده اند ..

 

 

یک کابین آن ور تر ..

سرزمین دیگریست .

 

 

نمی دانم کیست که آواز می خواند .

اما دیگر ناخدای اقیانوس ها جعبه ی موسیقی کوچکش را قبل از خواب کوک نمی کند.

به جایش , جایی دیگر گلدان کوچکی از بتفشه های آفریقایی , وحشی و عمودی رشد می کند , از موسیقی انگشتان بلند و استخوانی او که از من چیزی یه یاد ندارد جز یک گلدان .

 

 

یک چرخش از گوی بلورین آن ور تر ..

سرزمین دیگریست .

 

 

جادوگری بد کاره

به سان صبحی زود ,

داستان های شناور در گوی بلورینش را به پرواز می دهد .

در آسمان رومیزی قرمزی دور و دور و دور تر می شود ,

و کسی دلش برای انگشتانی بلند و استخوانی تنگ است .

 

 

یک کمد آن ور تر ..

سرزمین دیگریست .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


Rusalka
Rusalka