هیچ کس نفهمید که من دو شب متوالی با اون اسب آبی رقصیدم ..

 و هر بار که وارد کافه می شدم ..

پیرمردی رو که همیشه رژ قرمزی به لب های چروکیده اش می زد رو هراسان می کردم .. 

اون همیشه با لکه ای که روی پنجره ی کنار پیشخوان بود حرف می زد ..

گاهی از کوره در می رفت و سعی می کرد با ناخنش لکه رو از بین ببره ..

اما هر بار که به هدفش نزدیک می شد ..

خیلی اتفاقی شکردون از دست من می افتاد ..

و اون طوری به من خیره می شد که مجبور  می شدم دامنم و جمع و جور کنم ..

اون ساعت هفت هر شب منتظر زنی می نشست که همیشه شلوار جین تنگی به پا داشت   و  موهاشو از ته می زد ..

اونها تا ساعت هشت همدیگرو می بوسیدن ..

بعد زن کافه رو ترک می کرد ..

پیرمرد رژ قرمزی رو که حالا به اطراف لبش پس داده بود با دقت پاک می کرد و دوباره لباش رو  قرمز می کرد ..

 

هیچ کس نفهمید که من سه شب متوالی به اونجا رفتم و ..

دو شب با اون اسب آبی رقصیدم ..

وقتی که در حال رقصیدن بودم ..

از پشت شونه های اسب آبی ..

پیرمرد با بیرحمی به من اشاره می کرد که اون یه اسب آبی نیست بلکه مرد ناشناس دیوانه ای که همیشه بارونیه آبی به تن می کنه ..

و هر بار که این موضوع رو به من یاد آوری می کرد من خودم رو پشت شونه های اون بیشتر قایم می کردم ...

 

من نمی دونم چرا هیچ کس نفهمید که من واقعآ سه شب متوالی به اونجا نرفتم بلکه ۵ شب متوالی به اونجا رفتم ..

فقط به خاطر اینکه وقتی اون مرد دیوانه ای که همیشه بارونیه آبی به تن می کنه یا اون اسب آبی حالم رو ازم می پرسید ..

حتی می تونستم اشک بریزم ..

و نگم که خوبم در حالی که خوب نیستم ..

و بهش گفتم آدمها روزی چندین بار این سوال رو از آدم می پرسن ..

اما هیچوقت نمی شه جوابی جز ممنون بهشون داد ..

چون هیچ کس هیچ وقت نمی تونه واقعا بفهمه توی وجودت چه خبره .. .

بهش گفتم آدمها فقط وجود هم رو به همدیگه گوشزد می کنند ..

فقط گوشزد همین .. .

و باید بهتون بگم ..

که اون سرش رو با تاسف هم تکون نداد ..

حس نکرد که حتما باید جوابی بده ..

اون می تونست سرش رو با تاسف تکون بده ..

و بعد آهنگی رو که می شنید زیر لب تکرار کنه ..

و یا با میز کناری سر صحبت رو باز کنه ..

کاری که تا حالا بیشتر آدمها انجام دادن ..

اما اون هیچ جوابی نمی داد .. .

فقط یقه ی بارونیش رو تا روی گردنش بالا میاورد ..

دود سیگارش رو به طرف سقف رها می کرد ..

بعد ازم می پرسید که چه اهنگی رو تازگی ها زیاد گوش میدم ..

من بهش میگفتم چه آهنگی رو تازگی ها زیاد گوش می دم ..

و اون حتی نمی گفت که این  آهنگ رو دوست داره یا نه ..

اونو زیر لبش زمزمه می کرد ..

فقط همین کارو می کرد .. .

گاهی هم دود سیگارش رو توی صورت من رها می کرد ..

و از پشت دود به من خیره می شد ..

فقط یک بار به من گفت اگر آدمها کاری بیش از گوشزد کردن وجود همدیگه می کردن ..

اون الان یه مرد ناشناس دیوانه که همیشه بارونیه آبی می پوشه نبود ..

و بعدش انگار که از دنیای دیگه ای بیرون اومده باشه ..

با حالت عصبی ای گفت ..

نباید فراموش کنیم که ما هم آدمیم ..

و پک محکم و بدون شک تلخی به سیگارش زد و بهم گفت ..

با این حساب بهتره که تصور کنم اون یه اسب آبیه ..

دلیلش رو نگفت ..

چون دلیلش رو میدونستم .. .

 

در هر صورت من شب ها با یه اسب آبی می رقصیدم ..

که وقتی حالم و ازم می پرسید ..

می تونستم هر جوابی بهش بدم ..

چون خیالم راحت بود که  ..

بعد از اینکه حرفام تموم می شه ..

شروع به چرند گفتن های اجباری نمی کنه ویا  با میز کناری حرف نمی زنه و یا حواسش به آهنگی که داره گوش می کنه پرت نمی شه ...

و من وقتی بهش می گم همه ی آدمها همین طورن ..

اون میگه من نباید آدمهای با ارزش رو  به خاطر یه مشت آدم بی ارزش از یاد ببرم ..

ولی بعدش سیگارش رو ناگهانی رها می کنه ..

و می گه گور بابای کلمه ی با ارزش ..

گور بابای کلمه ها ..

و بهم میگه اصلا نمی دونه این دو کلمه یعنی چی ..

و بعد منو به رقص دعوت می کنه ..

و فقط  به خاطر خودم برای صدمین بار حالم رو می پرسه .. .

کاری که هرگز هیچکس .. هیچوقت نخواهد کرد .. .

 ــــــــــــــــ

و مرد ناشناس دیوانه که همیشه بارونیه آبی به تن می کنه یا همون اسب آبی فقط یه دیوانگیه مکتوبه .. . (فقط همین) .

 

 

 

 

 

 

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دون باجیو

دیروز مرگ رو دیدم..کلی با هم حال و احوال کردیم....برگشتم گفتم هی اینجا رو ببین اینارو میبینی....که دارن مرده خوری می کنن؟با تعجب گفت نه چطور؟جوابشو ندادم......که چی؟چرا زحمت بکشم..مگه مرگ ادم با ارزشیه...؟بگذریم ازش پرسیدم حالش چطوره گفت:اصن خوب نیستم...از این وضع خسته شدم......کسی منو دوست نداره همه پشت سرم حرف می زنن........گفتم چرند نگو...من خیلی باهات حال می کنم به شرطی که زیاد با من خودمونی نشی.......ادم جالبی هستی....ولی از کارات خوشم نمیاد....این بار بیشتر تعجب کرد ..گفت خودتو باید به روانپزشک معرفی کنی..گفتم......یعنی میگی من دیوونم..گفت کم نه...من.....هم یه عالمه خوشحال شدم..بعدش هم مرگ منو بوسید.......یعنی نامردی کرد....قرار نبود خودمونی شیم......اما اون منو کشت.....حالا من هم ازش خوشم نمیاد..لعنتی....

علی

راستش به جون خودم.......من همینجوری الان یه خورده........نفهمیدم چی نوشتم این زیر..

پروف

حالت خوفه؟.......

Pendar

نمی دونم رقصيدن با اسبهای آبی چه نکته ی محفوظي داره٬ اما منم قبلا تو يکی از داستانام با يه اسب آبی رقصيدم. اهل نيجريه بود. خيليم خوب مي رقصيد.

مهرناز

به خاطر قلم رهايی که داری بهت تبريک ميگم.

حامد

این که چیزی نیست، پندار با اسب ابی سکس هم داشته، روش نشد بگه.

fury

تخليه هيجان !‌؟ همين ؟ لابد تو جز اون دسته ای که فيلم رو ديدن و پيش خودشون کلی فکر کردن و نتيجه گرفتن نیمه اول خوابه و نيمه دوم واقعيت .و کلی با خودشون سر اين جريان حال کردن !