The Story Of The Becoming Pimp

من ,فندکی را که او به من هدیه داده بود به یک شیشه ای ِ هراسان وا نهادم ,او هم پشت علفزار ناپیدا شد ,وا نهادگی و آتش فندک "م" , "ش" پشت علفزار , همه شیشه ای شدند . تا بدان جا که نور از آن ها توان عبور کردن را یافت. نور یعنی من , آن وقت که آن مردک شیشه ای بازگشت و من دیگر در آن محدوده ی تعریف شده ی وانهادگی نبودم که آن فندک را باز پس بگیرم .

و این همه ی داستان جاکش شدن اوست .

 

 

/ 6 نظر / 22 بازدید
ستاره

تا بدان جا که نور از آن ها توان عبور کردن را یافت. نور یعنی من.....

ن

Just breathe

شیوا

و این همه ی داستان جاکش بودن اوست . .

زنده

فکر کنم مرده ی! هاها!! هورااا...

بابک

سلام من بابک جمالی ام. یه وبلاگ جدید دارم. بهش سر بزنی خوشحال می شم. پست آخرت رو خوندم اما بقیه اش دیر وقته فردا پسفردا می خونم. اما این آخریه عجیب بود. راستش خیلی نفهمیدمش. حالا درست سر فرصت میخونم.