معجزه

 

آدمها می آيند ..

آدمها می رونند ..

من را پرت می کنند ..

گاهی هل ميدهند ..

شايد چون اينجا پر از آدم است ..

و آنها هيچ کدام نمی دانند که من کفشدوزکم را گم کرده ام ..

ـ

اما اين گوشه خاليست  ..

و من به آدمکهای چوبی عجيب و غريب مغازه خيره نگاه می کنم ..

و فکر می کنم چرا اينجا خلوت است ..

و من يک باره خود را در اين گوشه ی خالی يافته ام ؟!

ـ

يکی انگار به من سلام می کند ..

من با خود می گويم ادمکهای چوبی که سلام نمی کنند ..

از طرفی اصلا کسی نيست که به من سلام کند ..

 

روی خودم را به طرف صدا بر می گردانم ..

و معجزه ای را ميبينم ...

و امروز فکر میکنم  که ..

حقيقت است ..

ان روز واقعآ يک معجزه رخ داد ..

 

 

 

 

/ 5 نظر / 14 بازدید
نيما جفرودي

سلام دوست عزيز ممنون مي شوم كه از سايت من بازديد كني. يك سرويس گذاشتم تو سايتم كه اگر سايت من را به دوستانت معرفي كني جايزه مي گيري. حتما ببين و مي توني در مسابقه وبلاگ نويسي سايت من هم شركت نمايي. با تشكر به من هم سر بزن نيما جفرودي

dao

کفشدوزک ها هيچوقت گم نمی شوند٫فقط گاهی لای موی بچه ها قايم می شوند٬........من به ادمک چوبی ايمان دارم٬به استادم٬سرباز حلبی٬بالرين کوچک٬به معجزه ی دستها ايمان دارم.و ميدانم که هر صبح ۳ کفشدوزک از دستهايت پر می گيرند....می دانی از کدام انگشتهايت؟

ali

ادما بايد خيلی خوب باشن،تا براشون معجزه رخ بده و تو،با اون کفشدوزک های کوچولو خيلی پاکتر از اونی که معجزه ها تو رو به اغوش نکشن،اخه اونا از بوی نرگس خوششون مياد

امیرمسعود

سلام.از نظری که توی وبلاگ نظرات دينی داده بودی خوشم اومدو گفتم خوبه يه سری بهت بزنم. از وبلاگتم خوشم اومد.راستی جالبه شما چند تا وبلاگ فقط به هم ديگه لينک دادين!