Rheology

 

 

صبحانه

 

این دریا محاط کدام جزیره است ؟

نسل ملوان ها منقرض شده .

آخر جنگلبان از طعم نمک و جلبک های دریایی بی زار است .

و حقیقت آن است که اینجا مقوله ی صبحانه محدوده ایست تعریف شده برای زمان و مکان .

و من آن لباس زمردی رنگ را نمی پوشم

دیگر نمی پوشم .

من اینجا همواره عریانم .

هر پگاه , خود را در دریا غرق می کنم

و با طلوع هر آفتاب به ساحل بازمی گردم

مرده , عریان , خیس , شور

و صبحانه را هم می زنم .

صبحانه طعم هیزم می دهد .

جنگلبان بینابین هم خوردگی صبحانه مرا می بوسد

من هم , هم می خورم

و هر بار که جنگلبان پوره ی سیب زمینی را در سس هم می زند

من خواهم گفت :

*آن ها دل و روده ی جانوران را بیرون می کشیدند

به نظرم آن ها حتی گاهی دل و روده ی آدمیزاد را بیرون می کشیدند

 آن ها از شکل آن برای پیشگویی آینده استفاده می کردند .

عزیزم !

 پیشگویی آینده .

 اشکال پیچیده ی روده ها مورد تحسینشان بود .

بنابراین "هزارتو" نمونه ی نوعی به عبارتی روده است .

یعنی هزارتو در درون توست .

و همین , ارتباط دوجانبه با هزارتوی بیرون دارد .*

جنگلبان : یک استعاره ی دیگر !

- تو کافکایی ؟

جنگلبان : 

نه , عزیز عریان خیس من .

من معشوقه ی توام

من جنگلبانم

ارتباط هزارتو و دوجانبه ی کذایی تو را قائلم

و پوره ی سیب زمینی و سس   , در هزارتوی درونم جدایی ناپذیر است .

 

 

عصرانه

 

اندوه , در هیـأت میز عصرانه ای به ریخت انسانی در آمده .

نسل خرگوشک های سفید یک روز عصر بود که جان گرفت .

آخر جنگلبان هر بار من را در راستای جست و جو کردن خرگوشک های سفید است که باز می یابد .

و حقیقت آن است که اینجا مقوله ی عصرانه محدوده ایست تعریف شده برای زمان و مکان .

- من از فردا می ترسم ..

جنگلبان : من و تو زیر میز عصرانه پنهان می شویم .

فردا می آید و می رود و خرگوشک های سفید خواب آلود هم او را گمراه خواهند کرد و این طور است که ما فردای ترسان تو را از سر خواهیم گذراند .

- تو شکارچی ای ؟

جنگلبان :

نه , آفتاب کم رمق ترسان من .

من معشوقه ی توام

من جنگلبانم

نیامدن فردا و پیغام خرگوشک های سفید تو را قائلم

و اندوه را در پاهای ترسان آن ها ,

و تو را , به هنگام دویدن در هزارتوی درونم , حافظ .

 

 

شامگاه

 

- مجسمه یک اسم عام است ؟

جنگلبان : روزگاری سربازی بود که سر نداشت .

- و توی جنگل گم شد ؟

جنگلبان :

نه , عزیز بی وزن مه آلوده ی من .

او از ماهیت یک مجسمه ارتقاء یافت و شد سرباز بی سر هزارتو ها .

و این همه ی آنچه چراییست که ما درهزارتو ها به سان صبح و عصر و شامگاهان , زمان و مکان را قائل نمی شناسیم .

تو هر صبحانه می میری .

هر عصرانه خرگوش های سفید جان می گیرند ,

و هر شامگاه سرباز بی سر یک اسم خاص می شود .

 

- من خیسم ..

جنگلبان :

می دانم عزیزکم

می دانم ..

دوباره وقت , وقت صبحانه است .

 

 -

*  ( نظریه هزارتو : بین النهرین باستان , کافکا در کرانه )

پگاه

٢٠ آبان

٠۵:۴١ صبح زود

 

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
به شرافت زیستن. و من همان که زیست می داند

جنگلبان، حافظ طبیعت است، پس چرا نزد توست؟ برای دیگران می گویم؛ در عمیق وجودش، همه ی طبیعت است! همیشه در احساس ِ جنگلم تا همیشه محافظش حافظ هستم...نه! حافظ بودم. حافظ مرده است، از آن زمان که نورها، بوسه هایش را بر گردن خود، پذیرا نیستند

ایمان ن

سردمه پگاه می لرزم.می ترسم

ستاره

من از فردا می ترسم . تو پنهان شده ای زیر میز عصرانه و تنت شور مرده عریان زیر نور رقصان آتش بوی هیزم می گیرد. تو از پیشگویی آینده چیزی می دانی؟..... تو که هر صبحانه با بوسه ای میمیری و هر شامگاه دوباره زنده می شوی.... تو را گم کرده ام میان هزار توی درونم.... آفتاب کم رمق ترسان.... تو را گم کرده ام..... جزیره ات کجاست؟

خیرخواه بشریت

عالی! خواستم بگم شعرهای احمدرضا احمدی رو بخون برای اینکه کارهات با پشتوانه نظری عالی تر میشه - اما نخون. مهم امتداد ایرانی جریان های ادبی غرب رو شناختن و معروف و مطرح شدن که نیست - مهم غرق شدن و لذت بردنه حتما. هرچی یکه تر و تک تاز تر بهتر. هرچی دورتر، یعنی رهاتر